خرید بک لینک
بعد از یه تابستون خسته کننده و بعد از چند ماه تهران بارون اومد....همین چند لحظه پیش قطع شد....پنجره اتاقم بازه همه چراغا خاموشه فقط نوره لب تاپ اتاقو روشن نگه داشته...بوی بارون میاد تو اتاقم...خیلی این حسو دوست دارم...مامان و بابا خوابن...الان میتونم برم ماشینو روشن کنم برم یکم شب گردی ولی هم خطرناکه این موقع شب هم اگه دره اتاقو باز کنم مامان اینا بیدار میشن...شبایی که بابام بیداره مخصوصا تو پاییز و زمستون هروقت که بارون میاد میریم شب گردی اهنگو تا ته زیاد میکنیم و تو اتوبانا میچرخیم....فردا میرم خونه مامانبزرگم که توی شمرونه یه خونه قدیمی تقریبا بالای کوه با وسایلای قدیمی....خیلی خیلی خوبه حتی ظرفای اشپزخونشم قدیمیه....به نظرتون این وبلاگو با همین لحظه های زندگیم ادامه بدم یا نه توش متنو شعرو این جور چیزا بنویسم...نظر بدید❤️❤️❤️

برچسب: بارون,باركنسون, نویسنده: مهدی کوشکی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 21:45

صفحه بندی