خرید بک لینک
چرا الن حالم بده..يه جايي تو مغزم به ديوارا داره يه چيزي ميكوبه ...توي يه حفره تو سرم يه كالبدي مونده ..بارون داره مياد...باز هواي من و شهر ابريه...چرا حس ميكنم ديگه نميكشم؟ الان تو يه قسمت از زندگيمم كه واسه ي خودم هيچ اتفاق خاصي نيافتاده اما خانوادم و مشكلات هميشه...نور صورتي اتاقم داره چشممو اذيت ميكنه..همينطور سرمايي كه از لاي پنجره ي بازم مياد تو ..مثل هميشه وقتي حالم بده دارم هادي پاكزاد گوش ميدم ...احساس ميكنم تمام خطره هاي لعنتيم تو ذهنم دارن به حرف ميان و من دارم سعي ميكنم دهنشونو ببندم و اونا مقاومت ميكنن..منو دارن تا روز مرگ ميبرن....همه ي غماي فلسفيم دارن رو جسدم عادت ميكنند...ميخام با ديواراي اتاقم حرف بزنم ولي ممكن نيست...تو مجراي نفسم هيچ چيزي جز بغض ممكن نيست.. بسه نوشتنووحداقل واسه امشب ..

برچسب: نویسنده: مهدی کوشکی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 4:14

صفحه بندی