ادما چين ؟؟ چرا اينجورين..چرا پاي حرفي كه ميزنن واي نميسن..چرا من فكر ميكنم با همه فرق دارم...امشب سرده خيلي سردتر از شباي ديگه...هواي خونه از هواي بيرون سردتره حتي..كاش زود تموم نشه امشب..يه فكرايي تو سرم داره جرقه ميزنه كه ازشون ميترسم انگار...چقدر تن
هاييام و يه جور ديگه تعريف كنم..چه قدر سعي كنم اون ادمي نباشم كه نيستم اون ادمي باشم كه دوستام دوست دارن مثلا يكي از دوستام اخلاق x داره منم اخلاقمو x كنم كه اونم خوشش بياد يكي اخلاق y داره منم اخلاقمو y كنم...توي 18 سال و اندي از زندگيم تا حالا هيچكس پيدا نشده كه اخلاقمو به خاطرش عوض نكنم اخلاقش عينه خودم باشه...مثلا يه هم طالع...جنسيتش فرقي نداره ...فقط مثله خودم باشه كه بيشتر بفهمم خودمو...يعني هست؟؟ نميدونم شايدم نه..شايد تا اخر زندگيم همينه...اگه زندگيم يه فنجون قهوه تلخ باشه دوست دارم همين الان همشو بخورم تموم شه..هرچند تلخ ولي تلخي كم ميشه باشه يعني ديردير فنجون قهوه و بخوري بيشتر ميشه ولي اگه تند بخوري كمتره فكر كنم...
برچسب:
نویسنده: مهدی کوشکی
تاريخ: چهارشنبه
24 بهمن
1397 ساعت: 4:14