امروز اول اذر 97 اوني كه داره مينويسه مريمه و داره يكي از اهنگاي هادي پاكزاد و گوش ميده...حالش خوبه يا بد نميدونم..ولي درگيره ..درگيره چيزي كه نيست يا شايد هيچوقت نبوده ..امش ميخام يه فال تاروت بگيرم...بهش اعتقاد دارم شايدم ندارم...پنجره بازه مثه هميشه...سرده ولي من سردم ني..پس از كجا فهميدم سرده ؟ نميدونم..اينم مثه خيلي از سوالاي بيخودم كه واسش هيچ جوابي ندارم...چرا يه روز اينقد حالم خوبه يه روز اينقد حالم بده ؟ يا چرا يه روز عاشق رز قرمزم يه روز عاشق رز مشكي ؟ عصره ..يه عصره
پاييز..يه عصري كه بازم تنها تو اتاقم دارم به روزاي قبل و گذشته فكر ميكنم..به ادمايي كه بودن و ديگه الان نيستن ..ادمايي كه بهم قول داده بودن تا اخر عمر پيشمن و الان حتي نميدونم كجان...از اين عصرا كه تو خونم بدم مياد ..همه چي يادم مياد ..شكستام..پيروزيام...حتي تماشاچياي روبروم...رز مشكيه برهنه.. تو فصل پنجمه سال سرد... يه تيكه از اهنگيه كه دارم الان گوش ميدم..جديدا دورم يكم شلوغ شده ولي من احساس ميكنم از هميشه تنها تر شدم..وسط
پاييز ساكن برگك در حال رقصم...ميدوني من احساس ميكنم كه چند وقته هيچ احساسي ندارم و از اين احساسم هميشه متنفر بودم..ميدونم اينروزا تموم ميشه ولي كي ..نميدونم...شايد الان تو يه چاله ي فضايي تو زندگيم به يه خواب زمستوني دارم ميرم كه وقتي بيدار شدم ميبينم بهار شده حتي تولدم شده حتي من از ديروز خيلي خوشحال ترم اما..با يه ادماي جديد تو زندگيم..همه ي ادماي قديميه زندگيمو انداختم دور ...خيلي وقته..پس ميرم خودمو فرو ميكنم تو اين چال اي كه خودمم نميدونم دقيقا تهش كجا ميخاد بره...بسه..حداقل واسه امشب.
برچسب:
نویسنده: مهدی کوشکی
تاريخ: چهارشنبه
24 بهمن
1397 ساعت: 4:14