خرید بک لینک
97 داره تموم ميشه..25 ساعت ديگه 98 مياد و داستاناي جديد..خاطره هاي جديد...ادماي جديد...نميدونم چي ميخاد بشه ولي بهش اميدوارم..تو سال 98 به 50% از ارزوهام رسيدم..امشب چهارشنبه سوري بود..صبح با يه سري از دوستاي كاريم ناهار بيرون بودم و تا عصر برگشتم از ترسم..از بچگي اينقدر تو مدرسه و دبيرستان عكسه سوختگي و بيمارستان و اينا نشون دادن ديگه فوبيا گرفتم..شايد اين اخرين نوشته ي 97 ام باشه...اصن فكرشو نميكردم اين اتفاقا برام تو 97 بيافته يه سرياشون خو يه سري بد..خداروشكر خوباش بيشتر از بداش بود..حالا نميدونم قراره تو 98 چي بشه..خدا كنه خير باشه..امسالم گذشت و بازم اون ادمي كه سالهاست منتظرشم نيمد..شايد اگه خيلي كليشه اي بخوام اسمشو بگ ميشه نيمه گمشده يا غريبه اشنا..مسخرست نه؟گاهي وقتا تو اين حجم از شلوغي زندگي و بدبختي مردم فكر كردن به چيزاي احمقانه به ادم ارامش ميده..از خدا با همهي وجودم ميخام سال خوبي براي ايران بعد خانوادم و بعد خودم باشه..يه فكرايي تو سرم هست كه اگه اونا بشه خيلي خوب ميشه..من ادمي نيستم كه بگم سرنوشت هر ادمو از اول رو پيشونيش مينويسن به نظرم هركس سرنوشتشو خودش بساره و منم تا وقتي استارت كارمو نزنم هيچ اتفاقي نميافته..فقط احتياج به كمي پول و كمي ازادي از پدر دارم..امروز روز پدره..پدرم هيچوقت به من حق انتخاب تو زندگيم نداد و هميشه بهم گفت اين عقايد منه و تو هم بايد همين عقايد و داشته باشي و همين باعث شد من تو زندگيم هيچ وقت اعتماد به نفس نداشته باشم ..ولي خيلي زحمت واسه ما كشيد ..خيلي اذيتم كرد ولي انگار از همه ي اعضاي خونوادم بيشتر دوسش دارم..هيچ وقت تكيه گاه نبود برام و هميشه دليل 80% اشكاي من بود ولي... بيخيال خداروشكر كه يه سالم گذشت و سالممو ميتونم نفس بكشم باز خدايا واسه همه چي شكر..و 97 تماااام.

برچسب: نویسنده: مهدی کوشکی تاريخ: جمعه 3 خرداد 1398 ساعت: 7:00

صفحه بندی