خرید بک لینک

تاريخ : جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ | 23:21 | نویسنده : meraaliv

میخاستم بیشتر بنویسم از وقتی فهمیدم وبلاگو میبینی اما راستش کمی تردید داشتم با خودم همش تکرار میکردم کسی که تورو تو وسط بحران های زندگیت گذاشته بدون هیج دلیل قانع کننده ای و حتی تورو لایق یک خداحافظیه درست حسابی ندونسته ایا این همه تلاش کردن برای برقراری ارتباطی که از نظر جسمی خیلی وقته خاموش شده ولی از نظر روحی همچنان هست ارزش داره؟؟ نمیدونم اما ب نظرم بعد سال ها دوستی لایق این بودم که یه مزاحم تلفنیو به خاطر من تحمل کنی من از تمام دنیا از سخت گیری های بابام وضعیت خانوادگیم از همه و همه به تو پناه اورده بودم ولی تو حتی به خاطر من حاضر نشدی یه کمی سختی تحمل کنی .. میدونی بعضی اوقات احساس میکنم این ضربه هایی که از ادمای دورم میخورم به خاطر اینه که من اینقدر سعی دارم همه و درک کنم یادم میره که بقیم باید منو درک کنن... با همه ی این اتفاق ها تو هنوزم رفیق فابریک منی و من فقط به تو از قضیه بابام گفتم و هیچکدوم از دوستامو وارد مسایل خانوادگیم نکردم و من هنوز تورو بسیار دوست دارم و همیشه اون دختر نق نقوعه سره صف برام باقی میمونی و من همیشه و همیشه حاضرم هرکاری که میگی و بدون کوچکترین توضیح انجام بدم.

اما کاش توهم یه توضیح قانع کننده برای این جداییه بلند مدت بدی ..

خوب بزار برات از یه اتفاق خیلی سختی که در زمان غیابت اتفاق افتاد بگم .. خوب بعد این ک منو از همه جا بلاک کردی و وقتی ب خونتونم زنگ میزدم همه جواب سربالا بهم میدادن من یه مدت خیلی افسرده شدم شهریور 97 بود تمام همکلاسیام رفتن دانشگاه و من ب خاطر اینکه سره یکی از درسای عملی با معلممون دعوا کردم و منو انداخت نتونستنم دیپلم بگیرم که برم دانشگاه اگه یادت باشه هدیه اونموقع باهام دوست بود و یکم ما باهم صمیمی شدیم که مامانش مارو تو خیابون در حال اسموک دید و گفت به هدیه دیگه حق نداری باهاش بگردی البته ما یک سال بعدش اشتی کردیم و کاش اینکارو نمیکردیم چون با یه دعوای وحشتناک خانوادگی از هم جداشدیم حالا بگزریم بریم سراغ شهریور 97 که بعده رفتن تو و دعوای هدیه و سرگرم شدن بقیه دوستام با دانشگاه یه موج بلند افسردگی اومد سمتم مامانم بیشتر روزا خونه مامانبزرگم بود بابامم که شب میومد من صب تا شب تو خونه بودم بدون هیچ کاری استوریه دوستامو میدیم که همه دانشگاه رفتن کلی دوست جدید پیدا کردن و دارن کلی خوش میگزرونن بعد من تنهای تنها شده بودم من از یه دوره ای که کلی دورم شلوغ بود و تقریبا نصف مدرسه باهام دوست بودن رفتم به دوره ای که روزی یه پی امم نمیگرفتم از کسی و چون منو تو همیشه حتی دستشویی رفتنامونم به هم خبر میدادیم و اون تایم هیچکس نبود که من باهاش حرف بزنم مهر گذشت ابان اومد شاید باورت نشه من یه دفعه چند ساعت به بیرون نگاه میکردم و اصلا نمیفهمیدم کی شب شد کی صبح شد شبا تا 8 صبح بیدار بودم و روزا تا 5 میخابیدم و شاید مثلا دوهفته میشد که بیرون نمیرفتم تو یه ماه 8 کیلو وزن کم کردم و زیر چشام به شدت گود شد تا شد دی که رفتم امتحان دادم و قبول شدم ولی دانشگاهی که میخاستم برم ظرفیتش پر شد و دوباره من موندمو روزای تکراری حتی چند روز میشد که به اینه نگاه نمیکردم موهامو برس نمیکشیدم خیلی غذا نمیخوردم تا بهمن اومد و دومین خواهرزاده من پا به زمین گذاشت 8 بهمن 97 زندگی یه بار دیگه قشنگیشو با به دنیا اومدن ثنا بهم نشون داد تهران بعده چند سال یه برف عجیب اومد و حتی پیروزی که شرقه سفید شد اون روز مهدیس و ایناز زنگ زدن بهم گفتن دانشگاه تعطیله بریم بیرون منم صبح از بیمارستان رفتم هفت حوض و تا 9 بیرون بودم و وقتی اومدم خونه تبدیل به جنازه شدم ولی اون شب بعد از 5 ماه من از خستگی خوابم برد نه از کسالت و بی حوصلگیو بیکاری..فرداش مامانم 10 روز رفت برای مراقبت ثنا منم ده روز شام و ناهار و صبحانه درست کردم با غذا سره خودمو گرم میکردم با گردگیری اهنگ گوش میدادم بعضی وقتاعم بعد از ظهر میرفتم ثنا و میدیم کم کم دوباره جون گرفتم گودیه زیر چشمام رفت و تصمیم گرفتم برای تضعیف روحیه کلاس رقص برم که بعد از اون کلاس رقصم کلا زندگیم ازین رو ب اون رو شد میدونم خیلی زیاد نوشتم ولی تازه من با جزییات اون 5 ماه و توضیح ندادم ولی افسرگی یکی از بدترین چیزای دنیاس و من تو اون دوران هر روز انتظار دااشتم یه روز دره خونمون و بزنی و بیای پیشم ازین حال درم بیاری یا یه زنگ .. من چه قدر گریه میکردم و تو اون حال بعدیام کلی اب میخوردم صدام صاف شه میام باهات حرف بزنم اما مامانت یا بقیه بهم میگفتن تو نیستی... خیلی حرف دارم برای گفتن که چند ساله تو گلوم گیر کرده و داره خفم میکنه اما ... شاید اینو اصلا نخونی اما این بخشی از زندگیه من تو این چند سال بود اگه خوندی دوس داشتی از بقیشم بدونی بگو برات بنویسم بهم اس بده رمز نوشته ی بعدیو برات بفرستم فقط خودت بتونی بخونی من بهت اس نمیدم چون میترسم بلاکم کنی هاها


برچسبها: ایومایی

برچسب: نویسنده: مهدی کوشکی تاريخ: سه شنبه 18 شهريور 1399 ساعت: 15:58

صفحه بندی